هفته پیش سوار هواپیما شدم که برای دفاع ارشد برم کیش. چون کلا از هواپیما می ترسم و به هیچ وجه دلم نمی خواد در یه حادثه سقوط هواپیما کشته بشم، و به خصوص که یک هفته قبل حادثه بویینگ ارومیه اتفاق افتاده بود، لذا سه روز قبل از پرواز، از شرکت ماهان بلیط گرفتم. آخه ایرباس های 600-300 ماهان در حال حاضر بهترین و امن ترین هواپیماهای خطوط داخلی کشور هستند. روز موعود هوای تهران صاف و آفتابی بود و با این تصور که هوای کیش هم طبق معمول باید گرم و آفتابی باشه، سوار هواپیما شدم و پرواز شروع شد. حدود نیم ساعت از پرواز گذشته بود که خلبان اعلام کرد تا شیراز هوا خوب گزارش شده، ولی از شیراز تا کیش هوا نامساعده، ولی حالا بریم ببینیم چی می شه!
با بغل دستی مشغول بحث و تبادل نظر بودیم و فارغ از پرواز و استرس های مربوطه که رسیدیم به شیراز و آسمون پر شد از ابر. طوری که دیگه زمین به هیچ وجهی پیدا نبود. اما همچنان هوا خوب بود و مشکلی در امر پرواز وجود نداشت. حدود یک ساعت و ده دقیقه از پرواز گذشته بود که خلبان اعلام کرد کمربندها رو ببندید که می خواهیم آماده فرود در فرودگاه کیش بشیم. اما هوای کیش شدیدا بارونی و نامساعده و شاید مجبور بشیم برگردیم شیراز بشینیم تا هوای کیش صاف بشه. همه ناراضی از اینکه ممکنه بریم شیراز و در حال غرغر کردن که یک دفعه هواپیما با شتاب نسبتا زیادی شروع کرد پایین رفتن و وارد یه توده عظیم ابر شدیم. طوری که غیر از یه فضای سفید و تار هیچ چیزی دور و بر قابل تشخیص نبود. صدای باد و خیس شدن بال و شیشه ها همراه شد با تکان های شدید هواپیمایی که با سرعت به سمت پایین می رفت. نه توضیحی از جانب خلبان داده می شد و نه مهمانداری دیده می شد که ازش بپرسیم چه خبره؟
استرس و ترس از سقوط گریبانگیر همه شده بود که یک دفعه بوی سوختگی شدیدی داخل هواپیما پیچید و اوضاع رو وخیم تر کرد. رنگ چهره ها سفید شده بود و سکوت سنگینی تو هواپیما حکمفرما بود. نکته جالب این بود که افراد کم سن و سال تر آرامش بیشتر و ترس کمتری داشتند نسبت به افراد مسن و پیرمرد-پیرزن هایی که از ترس می لرزیدند و بعضی هاشون تند و تند مشغول ذکرگفتن بودند و دست ها رو به سمت آسمان بلند کرده و التماس می کردند. به قول شاعر:
آدمی پیر که شد حرص جوان می گردد
خواب در وقت سحرگاه گران می گردد
هیچ وقت چنین تجربه ای نداشتم. مرگ بود که جلوی چشم هام بال بال می زد. حس خیلی عجیبی بود. اول سعی می کردم به خودم آرامش بدم و بگم اتفاقی نمیفته. هواپیماش امنه. اما وقتی بوی سوختگی پیچید تو هواپیما، فهمیدم قضیه جدی تر از این حرفاست. الان که اینا رو می نویسم خیلی دلم می خواد حالت اون لحظه رو کامل تصور کنم و ببینم تو اون شرایط دقیقا به چی فکر کردم. یادمه اول واسه یه لحظه به خانواده ام فکر کردم و پدر و مادرم. بعد به حالت التماس گونه گفتم خدایا یعنی چی می شه؟ و بعد از اون تمام مدت به کارهایی فکر می کردم که انجام ندادم و می بایست انجام بدم. به نقشه هایی که واسه آینده داشتم و جاهایی که باید بهشون می رسیدم. جالب بود که اصلا به گذشته و کارهای انجام داده فکر نمی کردم و فقط حواسم به این بود که اگه بمیرم خیلی کارها هست که نکردم و واقعا حیف می شه که دیگه فرصتی برای انجام دادنشون ندارم.
اینکه الان مشغول مطالعه گزارش این حادثه هستید، نشون دهنده اینه که هواپیما سقوط نکرد و سالم تو فرودگاه به زمین نشست و من تا لحظه نوشتن این سطور از صحت و سلامت کامل برخوردارم. امیدوارم هیچ گاه برای هیچ کدومتون چنین تجربه ای پیش نیاد، اما برای من، در لحظه کنونی، تجربه ای بس جالب و گران بهاست. بدون توجه به بعد مذهبی و ماورایی قضیه و اینکه آیا بعد از این حیات، زیستن دیگری هم هست و حساب و کتابی و آیا مرگ پایان کبوتر هست یا نه، نکته مهم این بود که فهمیدم اصلا برای مردن و نیست شدن و رخت بربستن از این دنیا آماده نیستم، خیلی کارها هست که باید انجام بدم و به خیلی جاها باید برسم. در طول یک هفته گذشته خیلی فکر کردم. به اینکه زمانم محدوده و باید خودم رو برای دفعه بعدی و شرایط مشابه آماده کنم که دیگه حسرت کارهای نکرده رو نخورم یا حداقل میزان حسرتم نسبت به دفعه قبل کمتر باشه.
درسته که زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، ولی الان دیگه مطمئن نیستم که آیا واقعا اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت یا نه؟